اقتصاددانان اتریش و نگاه آنها به ارزش
ارسال شده در: ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۴, توسط : سید هادی

مترجم: سیدهادی فرحزادی

۱-      در مورد مقاله و نویسنده ی آن

در این بخش ابتدا به معرفی نویسنده ی مقاله یعنی جیمز بونار پرداخته و پس از آن، اندکی در مورد خود مقاله توصیفاتی ارایه خواهد شد.

۱-۱      جیمز بونار

bonar

جیمز بونار(۱۸۵۲-۱۹۴۱) کارمند دولت[۱] اسکاتلند و یک اقتصاددان سیاسی[۲] و همچنین یک تاریخ نگار اقتصاد بود. او در پرت[۳] به دنیا آمد و در چهار سالگی به گلاسگو[۴] آورده شد. پدر او یک مسئول کلیسای اسکاتلند بود و دو عموی او نیز کار دفتری در دستگاه کلیسای اسکاتلند داشتند.

بونار کارشناسی خود را از دانشگاه گلاسگو و در رسته فلسفه ذهنی در سال ۱۸۷۴ گرفت و برای ادامه تحصیل همان راهی را رفت که آدام اسمیث حدود یک صد سال پیش از او رفته بود و با بورس اسنل[۵] که توسط دانشگاه گلاسکو برای تحصیل در مقطع تحصیلات تکمیلی در کالج بالیول آکسفورد[۶] داده می شود ادامه تحصیل داد و در سال ۱۸۷۷ فارغ التحصیل شد.

بونار مدتی به تدریس در نهضت نوپای گسترش دانشگاه[۷] در حومه شرقی لندن[۸] پرداخت و سپس ار ۱۸۸۱ به استخدام دولت در آمد. بونار در سال ۱۹۱۹ و در سن ۶۷ سالگی و در سمت قائم مقام[۹] رویال مینت[۱۰] شعبه اتاوا[۱۱]، بازنشسته شد.

 

برخی از مهم ترین آثار او عبارتند از:

  • Parson Malthus, 1881.
  • Malthus and his Work, 1885.
  • Letters of David Ricardo to Thomas Robert Malthus: 1810–1823 (ed.), 1887.
  • "Austrian economists and their view of value", 1888, QJE
  • Philosophy and Political Economy, 1893 (4th ed. 1927)
  • Catalogue of Adam Smith's Library, 1894.
  • Letters of David Ricardo to Hutches Trower and Others: 1811–1823 (with J.H. Hollander), 1899.
  • Disturbing Elements in the Study and Teaching of Political Economy, 1911.
  • "Knapp's theory of money", 1922, EJ
  • "Memories of F.Y. Edgeworth", 1926, EJ
  • The Tables Turned. A Lecture and Dialogue on Adam Smith and the Classical Economists, 1926.
  • "Ricardo on Malthus", 1929, EJ
  • Theories of Population from Raleigh to Arthur Young, 1931

۱-۲     در باره مقاله

جیمز بونار مقاله ی «اقتصاددانان اتریش و نگاه آنها به ارزش» را در سال ۱۸۸۸ نوشته و در جلد سوم، شماره اول از «مجله ی فصلنامه ی اقتصاد[۱۲]» صفحات ۱ الی ۳۱ منتشر نموده است.

ماخذ دسترسی به این مقاله برای مستند حاضر کتاب «اقتصاد اتریش: یک گلچین ادبی [13]» گرد آوری شده توسط خانم بتینا بین گریوز[۱۴] (۱۹۹۶) است. خانم گریوز در این کتاب با گردآوری نوشته هایی کلاسیک از بزرگان مکتب اتریش تلاش نموده است تا تصویر دقیق تر از اندیشه های این مکتب فکری در اقتصاد ارایه دهد. مقالات این کتاب با مقاله بونار و بحث پیرامون ارزش آغاز شده است.

۲-    ترجمه کامل مقاله

دکترین ریکاردویی ارزش[۱۵] نقشی [جدی] برای بیختن کلی اصول کاردینالی(عددی)[۱۶] در دو نسل اخیر انگلستان و خارج از آن داشته است. [امروز] دیگر کسی با [جان استوارت] میل[۱۷] موافق نیست که می گفت: «درباره ی قوانین ارزش دیگر چیزی برای هیچ اندیشمندی در آینده باقی نمانده است تا آن را شکافته و شفاف سازد». در انگلستان، انتقادهای ژونز[۱۸] و سایرین، عقیده[های] عمیقی را شکل داده است. دکترین های اثباتی ژونز [گرچه در برابر موفقیت منگر در اتریش] موفقیت یکسانی نداشت، اما توانست خوراک بهتری برای [اقتصاددانان] قاره [اروپا] به ارمغان بیاورد؛ و در اتریش بدنه ای از دکترین های معتبر همانند آن چه ژونز در مکتب قوی تر[انگلیسی] مطرح ساخته بود، توانست اتریش را در مباحثات اقتصادی  از آنچه حداقل برای یک قرن گذشته بود، مطرح تر سازد. [در این دوره] چیزی همانند رقابت فکری میان آمریکایی ها و انگلیسی ها، میان اتریشی ها و همسایگان آلمانی آنها به نظر می رسد.

کارل منگر[۱۹]، فردریش فون ویسر[۲۰] و یوگن فون بوهم باورک[۲۱] نویسندگان(اندیشمندان) اصلی این مکتب هستند. طلایه داران آلمانی آنها توسط بوهم باورک به شرح تاریخی کشیده شدند[۲۲]، همانگونه که [همتایان] انگلیسی [آنها] توسط ژونز [مورد بررسی قرار گرفتند]؛ اما تا زمان ژونز و منگر عقایدی که در اینجا از آنها صحبت می کنیم به سختی در مجامع عمومی کشور مطرح می شدند.

به نظر می رسد ژونز از نظر تاریخی [نسبت به منگر در اتریش و به واسطه] ارایه نظراتش به انجمن های [علمی] انگلیس در سال ۱۸۶۲ مقدم بود. گرچه ارایه مشروح او برای اولین بار به واسطه [کتاب] «اقتصاد سیاسی[۲۳]» در ۱۸۷۱ بیان شد؛ و در همین سال بود که منگر [کتاب] «اصول اقتصاد[۲۴]» را که در آن دکترین ارزش خود را توصیف نموده بود منتشر کرد.

به نظر می رسد نویسندگان اتریشی در هیچ موردی [در ارایه تئوری نوین ارزش] مدیون انگلیس[ی ها] نیستند. شواهد درونی به تنهایی نشان می دهند که آنها به طور کامل از [عقاید] یکدیگر نا آگاه بودند. نقاط شروع و موارد مورد تاکید آنها متفاوت است. ژونز دچار واکنش به ریکاردو و جان استیوارت میل بوده و تمرکز اصلی او بر «تئوری ریاضیاتی عمومی اقتصاد سیاسی[۲۵]» است. به بیان دیگر کاربرد فرمول های ریاضیاتی او در برابر مطلوبیت گرایی بنثامایدی[۲۶] است که اقتصاد ریکاردویی به طور عمده ای بر مبنای آن استوار است.

منگر از سوی دیگر در برابر یک دشمن کاملا متفاوت، [یعنی] «مکتب تاریخی آلمان» ایستاده بود که روش های آنها به صورت گسترده ای با ریکاردو متفاوت است؛ و دوباره از یک روش قیاسی[۲۷] (که به قول ریکاردو) بر پایه قوانین شناخته شده ی طبیعت و طبیعت انسان[۲۸] بنا نهاده شده استفاده نموده است؛ گرچه به وضوح در مسیری متفاوت. او(منگر) و پیروانش به ندرت از تشریح های ریاضیاتی استفاده می کنند، اما نکته مهم در مورد آنها که همواره می توانیم آن را (به مرحمت بوهم باورک) «تحلیل روانشناختی[۲۹]» بنامیم، است، که شاخصه دکترینشان در مورد ارزش است. در اینجا لازم نیست تا تقابل بحث برانگیز و مناقشه آمیز منگر و اشمولر[۳۰] در مورد روش اقتصاد، ما را زیاد به خود مشغول کند، اما [این بحث] می تواند شفافیت بیشتری درباره ی رویکرد ذهنی[۳۱] که او(منگر) را به نقطه آغاز اقتصادی نوین رهنمون شد، ایجاد نماید.

حال بازگشت به اصول اقتصاد منگر، او را خارج از دایره ی [اندیشمندانی] قرار می دهد که وظیفه ایجاد آگاهی از (شناسایی) اصولی مستقل از اراده فردی را بر عهده دارند که تعیین می کند چه [عواملی] یک چیز را برای من «کاربردی[۳۲]»، «نیکو[۳۳]» و «ارزشمند[۳۴]» می نماید، و تحت چه شرایطی مبادله اقتصادی کالاها[۳۵] رخ می دهد و همچنین در چه شرایطی قیمت ها بالا و پایین می شوند.

ریکاردو تئوری ارزشی ارایه نموده است که تنها ارزش های تجاری[۳۶] را مدنظر قرار می دهد. او همانند آدام اسمیث، «ارزش استفاده» را با [استفاده از] مطلوبیت مورد شناسایی قرار داده بود؛ و اگرچه آن(ارزش استفاده) را برای «ارزش مبادله» مطلقا لازم توصیف می کند، [ولی] آن را صرفا به عنوان یک شرط لازم[۳۷] می بیند که هیچ مشخصه ای از ارزش در مبادله را توصیف نمی کند. [در رویکرد ریکاردو (رویکرد کلاسیک)] دلیل مشخص ارزش یکی از این دو گزینه فرض می شود: کم یابی(نادری) کالای مورد بحث و یا کمیت نیروی کار مورد نیاز برای فراهم کردن آن. او (ریکاردو) می گوید اجناسی هستند که ارزش آنها تنها ناشی از کم یابی است و «ارزش آنها کاملا مستقل از کمیت نیروی کار مورد نیاز برای تولید آنها و بر اساس ثروت و میل کسانی که تمایل به تصاحب آنها دارند، متغیر است.» [اما] او این نوع ارزش را به طرز بدی همانند ارزش استفاده نادیده می انگارد و جستارهای خود را به ارزش مبادله این کالاها به گونه ای که انگار می توان با ضرب تعداد نیروی کار مورد نیاز ارزش آنها را تعیین کرد، محدود می کند، به صورتی که [انگار] به صورت «آزاد(نامحدود) تولید می شوند[۳۸]».

از دیدگاه منگر و پیروانش، تقریبا هیچ یک از مراحل این روند قانع کننده نیستند. در ابتدا آنها اینکه ارزش استفاده با مطلوبیت قابل تبدیل هستند را رد می کنند. آنها ادعا می کنند که این دو به مانند امکان و فعلیت با یکدیگر در رابطه هستند. مطلوبیت به آن معناست که یک کالا سبب امکانی ارضای خواسته ی من است؛ [اما] ارزش [استفاده]، شرایطی غیر قابل تفکیک [از کالا] است که ارضا(رضایت) به صورت بالفعل به آن وابسته است. همه آب و غذا [های موجود روی زمین] برای انسان؛ در جایی که هر دو به وفور موجود هستند ارزشی برای آدمی ندارند، و حتی ارزش استفاده هم ندارند. تنها هنگامی که ارضا گرسنگی انسان وابسته به یک قرص نان است، آن قرص نان برای انسان ارزشمند خواهد بود. نشانگر معمول [این دو حالت] آن است که در حالت اول تمایل به اصراف وجود دارد اما در حالت دوم، نه. در حقیقت مطلوبیت و کمیابی، [که] شرایط توامان برای ارزش مبادله در مورد یکی از دو گونه  ی ریکاردو از آن پدیده [یا کم یابی و یا نیروی کار) هستند]، شرایط توامان ارزش استفاده هستند که [خود] پیش آیند هر دوی آنهاست. ارزش برای من یعنی «با اهمیت برای رفاه من»؛ و یک کالا برای رفاه من با اهمیت نیست اگر در وهله ی اول هیچ نیازی از من را برآورده نکند و در وهله ی دوم آن کالا به طوری در اختیار دیگران باشد که من خود را برای ارضای نیازم به صورت مطلق وابسته به آنها ندانم، [چرا که] همه آن [کالاها] را برای پاسخ به خود، در اختیار دارم.

اقتصاددانان اتریشی از ابتدا نگاهی متفاوت از نگاه ریکاردو به به جایگاه آن ارزش در جستارهای اقتصادی در پیش گرفتند. آنها [اقتصاددانان مکتب اتریش] معتقد هستند که اگر ریکاردو به ارزش استفاده توجه می کرد، آنچنان که آنها به آن «ارزش ذهنی» و یا «ارزش شخصی» می گویند؛ او در تلقی خود از ارزش در مبادله، دچار این مقدار زیاد از مشکلات نمی شد و مجبور نبود کم یابی را با برزخ نابهنجاری های اقتصادی توجیه کند.

در حالی که ژونز بر خلاف میل، اصرار داشت که همه تئوری اقتصاد سیاسی باید متکی بر یک تئوری صحیح از مصرف باشد، نویسندگان این مکتب (مکتب اتریش) ادعا می کردند که همه تئوری ارزش مبادله بر مبنای یک تئوری درست از ارزش استفاده است. «یک اقتصاد ملی که تئوری ارزش ذهنی را در نظر نگیرد، بر هوا ساخته شده.» یکی از آنها (ویسر) در واقع تمام فعالیت خود را معطوف به این شکل از ارزش نموده است.

اجازه دهید به آنچه این ساختمان بر مبنای آن بنا شده است نگاهی کنیم. آنها می گویند تفاوت میان کالاها، یا مطلوبیت ها با کالاهای اقتصادی یا ارزش  های استفاده، همانند تفاوت میان وجود امکان خدمت [یک کالا] به ما با غیر قابل چشم پوشی بودن واقعی [استفاده از] یک خدمت برای ما است، که به وضوح بحثی پیرامون مقدار [و تعداد در دسترس از یک کالا] است. حال چگونه این تناقض را که این چنین کالاهای ضروری مانند هوا و آب اغلب ارزشی ندارند، تبیین می کنیم؟ پاسخ آن است گرچه [این کالاها] به عنوان یک کل، ضروری(غیر قابل صرف نظر) [۳۹]  هستند، [اما] آنچنان از نظر مقدار نامحدود هستند که در شرایط عادی هیچ جز[و اندازه] مشخصی از آنها برای رفاه ما ارزشمند نیستند. ما می بایست از مغلطه ترکیب و تجزیه [۴۰] دوری کنیم. هر جز [از یک کالا به عنوان یک کل] به خودی خود غیر قابل صرف نظر[۴۱] نیست. از سویی دیگر، [اینطور نیست که] اگر بزرگی یک کل را به اجزا فرو بکاهیم، اجزا را به ارزش نزدیک و نزدیک تر می کنیم تا واقعا به آن دست یابیم. ما [باید] در همه شرایط این ملاحظه را داشته باشیم که با خواسته ها و کمیت های واقعی و مشخص[۴۲] و نه کلی(عام) و انتزاعی روبرو هستیم، و ما می بایست در هر موردی متوجه واقعیات مشخص[۴۳] مفروض باشیم. برای یک آسیابان یک لیوان از جریان آب آسیاب ارزشی ندارد، [به این علت] که اگر بخش کوچکی از جریان آب را از دست بدهد، با بقیه ی آن می تواند کار کند. اما بیایید کل جریان آب آسیاب را یک کمیت ضروری(غیر قابل صرف نظر) ببینیم، [در این صورت] کل جریان آب [برای] آسیابان ارزش بالایی دارد، به همین دلیل اگر همسایگانش سعی کنند آن را مسدود کنند او به سرعت [عکس العمل] نشان می دهد. [اما با این همه] هنوز اگر جریان آب برای کار آسیاب او کافی باشد، او برای یک یا چند لیوان پر از آب [که] برای رفع تشنگی [یک رهگذر استفاده شود]، ارزش زیادی قائل نیست. اما هوا برای یکی قواص در کمیت های محدود وجود دارد، و ارزشمند است. [در حالی که] برای یک انسان معمولی هوا در کمیت های نامحدود در دسترس است و میزان [اندک] مشخص هوا که او تنفس می کند غیر قابل صرف نظر(ضروری) نیست، و می تواند اجازه دهد در اختیار دیگران نیز باشد و بر این اساس ارزشی ندارد. به بیان دیگر، این امکان نشان دادن آن وجود دارد که ملاحظات ریکاردویی ها برای یک مورد ارزش مبادله، قابل استفاده برای هر موردی از ارزش استفاده است.

در جایگاه بعدی، هنوز خودمان را به ارزش استفاده محدود می کنیم، [و] از خود می پرسیم درجات ارزش چیست و چرا یک چیز را برای رفاه خود ارزشمندتر از یک چیز دیگر تشخیص می دهیم[؟]. روانشناسان ممکن است توضیح دهند که چرا اینگونه است که انسان علایق خود را با استفاده از چیزهای مادی شناسایی می کند، و ارضای یک خواسته  را که هدف اصلی است را به کالاهای مادی و یا کنش های بیرونی که تنها ابزاری برای ارضای آن [خواسته] هستند ربط می دهد. اقتصاددان واقعیت شناسایی[۴۴] را در نظر می گیرد و حالات مختلفی را که ممکن است به خود بگیرد را مورد بررسی قرار می دهد. او در این کار به تناقضات اقتصادی[۴۵] همانند آنچه در مورد هوا و آب [مطرح شد] بر می خورد و با نارضایتی(ناراحتی)[۴۶] مکرری همچون سزار[۴۷] و زئوس[۴۸] در منطق رسمی[۴۹]، به کتاب های درسی اقتصاد[۵۰] رجوع می کند.

[اگر] الماس و نان در نظر گرفته شود، هر دو برای رفاه من مهم هستند، چراکه هر دوی آنها خواسته های من را ارضا می کنند. آیا این خواسته ها بسیار متفاوت با هم نیستند و آیا دومی بسیار مهم تر از اولی نیست؟ [از آنجایی] که قرص نان ها ارزش استفاده بالاتری دارند و الماس ها ارزش مبادله بالاتر؟ در این مرحله بدون در نظر گرفتن مبادله می توانیم اینگونه پاسخ دهیم که (۱) نان به جز در قحطی محض ارزش کاربرد بالایی مانند الماس ندارد و  هنوز (۲) از دو خواسته متوجه این دو شی مختلف، خواسته غذا بدون شک مهم تر از خواسته جواهرات است. بنابراین ما باید در هر مورد این [نکته] را در نظر بگیریم که نه تنها اینکه آیا یک شی برای ارضای یک خواسته ی ما ضروری (غیر قابل صرف نظر) است یا خیر؟ و اینکه آن نیاز در مقیاس خاص نیازهای ما کم یا زیاد است؟ هر انسانی خواسته های خود را خودآگاه یا ناخودآگاه بر مبنای مقیاسی خاص از اهمیت الویت بندی می کند و تصمیم می گیرد که کدام [خواسته] می بایست قبل از دیگر [خواسته ها] ارضا شود. علاوه بر این، انسان آنچه که ژونز آن را «نموها(افزیش های جزیی)[۵۱]»ی ارضا هر یک از آنها [(خواسته ها)] در سایر مقیاس ها می نامد را نیز مرتب می کند و قضاوت می کند که اولین جزء از ارضای بالاترین سطح می بایست قبل از ارضای هر یک از خواسته های سطوح پایین تر بیاید، در حالی که در همین زمان سطوح پایین تر می توانند بالاتر از آخرین نموهای ارضای [سطوح] بالاتر مطالبه شوند. غذا ممکن است بیش از تنباکو مغتنم شمرده شود؛ اما تنباکو می تواند بیشتر از چهارمین وعده از یک غذا در یک روز ارزشمند فرض شود که برای سلامتی و انرژی لازم نیست و به اندازه یک نخ سیگار هم لذت بخش نیست. اغلب خواسته ها به صورت تدریجی (جزء جزء)[۵۲] ارضاء می شوند و همواره نقطه ای وجود دارد که ارضاء حاصل شده و سیری رخ می دهد. بنابراین، مقیاس درجات[۵۳] [مطلوبیت] در ترکیب با مقیاس انواع خواسته ها عمل می کند؛ و هر دو اینها تحت تاثیر ویژگی های شخصی، استانداردهای زندگی، هدف زندگی و همچنین قوانین عمومی طبیعت بشر است. این دو مقیاس می تواند در یک جدول(به صورت زیر) نمایش داده شود که با تغییراتی جزیی از منگر و بوهم باورک اقتباس شده و امکان جرح، تعدیل و بسط آن توسط خواننده وجود دارد.

table

اگر «ذهن(فرد)[۵۴]» مورد بررسی در جدول مجبور باشد تا [موردی را] از آن حذف کند، او(انسان) اول پایین ترین خط ها از آخرین ستون ها را حذف می کند و [در غیر این صورت] این جدول دقیق نیست. وقتی که او بیشتر تحت فشار قرار گیرد، از راست به چپ صعود می کند تا جایی که در شرایط مضیقه جدی، همه [خواسته ها] مگر تامین اولین درجه از خواسته ی I حذف می شوند.

حساب و کتاب جدول فشرده شدن را تحمل نمی کند. تفاوت در درجه اهمیت یک [وعده] غذا وقتی که تنها یک [وعده] غذای در دسترس است [در مقایسه با یک وعده دیگر] وقتی آن یک وعده یکی از پنج وعده ی ممکن است، ۵ به ۱ نیست بلکه بی نهایت به ۱ است. وقتی به نزدیکی نیاز مطلق[۵۵] کشیده می شویم، افزایش اهمیت همانطور که مشاهده گران اقتصادی گرگوری کینگ[۵۶] اشاره کردند، هندسی است و نه حسابی. حتی در حالتی که چیزی از نظر روانشناسی یا حتی اجتماعی برای زندگی ضروری نیست، بلکه صرفا به واسطه ی ادراکی که یک شخص خاص از اهداف زندگی خودش داشته ضروری تلقی شده، اغلب اهمیت یک شی با کاهش در تعداد، [با نرخی] بیش از نسبت های حسابی کاهش می یابد. اهمیت یک نمونه ی واحد از یک سکه ی [باستانی] یونانی خاص برای یک کلکسیونر می تواند بسیار بیش از دو برابر اهمیت دو نمونه باشد.

ما زمانی شفاف تر متوجه رده بندی مقیاس خواسته هایمان می شویم که در حال اضافه کردن به انبار کالاهایمان و یا از دست دادن بخشی از آن هستیم، چرا که یک اضافه و یا کم شدن می تواند بر کل مقیاس خواسته های ما تاثیر داشته و قطعا بر بخشی از آن تاثیر دارد. با نگاهی دقیق تر به اقداماتمان در این چنین شرایطی، متوجه می شویم که اغلب کالاهای انبار ما می تواند برای ارضای بیش از یک نوع خواسته به کار بیاید. ما ممکن است از ذرت برای غذای خودمان استفاده کنیم و یا برای تغذیه ی اسب هایمان و یا به عنوان بزر. [حال] با این کاربردهای گوناگون ما چگونه در مورد اهمیت یا همان ارزش یک شی قضاوت می کنیم؟ پاسخ[ی] –که ما را به نقطه مرکزی این تئوری رهنمون می شود- این است [که] ما در مورد ارزشی که یک انسان برای یک کالا قایل است با [سطح] نازل ترین(پست ترین) مورد استفاده ای که او از آن کالا دارد قضاوت می کنیم. اگر او از چوب ماهگونی[۵۷] برای روشن کردن آتش استفاده می کند، به سادگی [مشخص می شود که] چوب ماهگونی برای او ارزش آتش روشن کردن(هیزم) را دارد. یا اگر او از ذرت برای غذای اسب هایش استفاده کند، ارزش ذرت برای او به اندازه غذای اسب ها است. او خود نیز از آن ذرت [به عنوان غذا] استفاده می کند، اما او به اندازه ای ذرت در اختیار دارد که هر میزان مشخصی از آن تنها در درجه اهمیت تغذیه اسب ها برای او ارزش دارد. ما در مورد اینکه کدام مورد استفاده پست ترین استفاده است، با تکیه بر این واقعیت(مشاهده) قضاوت می کنیم که با کاهش ذخیره ی یک کالا، آن مورد استفاده(کم اهمیت ترین استفاده) حذف می شود. برای مثال اگر تامین ذرت مشکل شود، [مورد استفاده ی تغذیه اسب ها] اول حذف می شود، یا در مورد مثال دیگر [با کم شدن ذخایر چوب ماهگونی] چوب ماهگونی به عنوان هیزم استفاده نمی شود. بنابراین ارزش یک کالا [برای یک فرد]، در همه موارد با استفاده از میزان اهمیت کم اهمیت ترین(پست ترین) خواسته ای که یک فرد حقیقتا با استفاده از آن کالا به آن پاسخ می دهد مورد قضاوت قرار می گیرد، خواسته ای که آن کالا تنها برای آن خواسته و نه برای سایر [خواسته ها] شرط ضروری(غیر قابل چشم پوشی) ارضا شدن است. «ارزش ذهنی» به مطلوبیت وابسته نیست، بلکه به مطلوبیت پایانی[۵۸] (مطلوبیت نهایی[۵۹]) وابسته است، پایین ترین یا پست ترین مطلوبیت حقیقی که توسط یک کالای دارای ارزش برای ما حاصل می شود.

نظریه پردازانی که ما [در این مقاله] با آنها کار داریم – و به خصوص یکی از آنها [یعنی] بوهم باورک – توضیح می دهند که «وابستگی[۶۰]» نباید یک واقعیت بر مبنای علیت[۶۱]، بلکه می بایست واقعیتی تعیین شده[۶۲] توسط تفسیر[۶۳] فرض شود. با نگاه به هر کنش ارزش گذ اری تکمیل شده ای در می یابیم که خودآگاه یا ناخودآگاه این فرایند در ارتباط با مطلوبیت پایانی است. از سویی دیگر هنگامی که کنش یک عامل اقتصادی را نه وقتی که تکمیل شد بلکه در زمانی که هنوز در حال شکل گیری (انتظار) است مشاهده می کنیم، ارزشی که ما انتظار داریم که از دیدگاه او حفظ شود، نه حداقلی بلکه [ارزش] حداکثری است. [هنگامی که] کنش تکمیل شد، آنگاه می پرسیم: کم ترین بیشینه ی واقعی برای او چیست(چقدر است)؟ و حال [پاسخ به این سوال] مطلوبیت پایانی مورد بررسی است.

ممکن است مواردی از زندگی روزمره به ذهن بیایند که این تئوری در مورد آنها توضیحی نداده است. بوهم باورک که مهارت او در سفسطه های اقتصادی[۶۴] برای خوانندگان کتاب او در مورد «تئوری های بهره[۶۵]» آشنا است، تلاشی متحورانه برای حل کردن این مشکلات داشته است. اول از همه، ما نباید گمان کنیم که این دکترین به آن معناست که مطلوبیت پایانی یک کل[۶۶] مشخص، با مطلوبیت کوچک ترین واحدهای قابل استفاده ی آن تعیین می شود. ارزش یک کل به مثابه ی یک کل، توسط مطلوبیت پایانی آن کل تعیین می شود و مطلوبیت اجزا نیز به همین صورت. (نه به صورت مقترن[۶۷] و پیوسته بلکه به صورت جداگانه و [واحد های] متعدد جایگزین.) برای مثال ما از خود می پرسیم ارزش یک مشک آب برای یک مسافر در بیابان وقتی که تمام منبع آب او همین مشک است چقدر است، و پاسخ آن است که مطلوبیت پایانی کل مشک – همه یا هیچ چیز – می تواند بی نهایت باشد. [چراکه آن مشک آب] می تواند به معنی مرگ یا زندگی برای او باشد. او به هیچ روی [آن مشک آب را] فدا نخواهد کرد. حال فرض کنید که این مشک آب یک کل غیر قابل تقسیم به اجزا نباشد، بلکه تعدادی فنجان پر از آب جدا از هم باشد، آنگاه ارزش هر فنجان توسط پست ترین استفاده ای که مسافر از آن داشته است تعیین شده و مورد قضاوت قرار می گیرد. اگر [آن استفاده] شستشو بوده، آنگاه ارزش هر فنجان ارزش شستشو است، در حالی که ارزش کل به عنوان یک کل، ارزش شستشو نیست و ارزش مرگ و زندگی است. در مکان دوم به ما گفته  شده است که گرچه مطلوبیت پایانی اجزا توسط ارزش کل تعیین نمی شود، [اما] هنوز این موردی نادر در مورد هر جز خاص [از یک کالا به عنوان یک کل] است که ارزش آن با مطلوبیت پایانی خودش مشخص شود. و الا ما می بایست [ارزش] یک فنجان آب که برطرف کننده ی تشنگی در صحراست را بی نهایت ارزشمندتر از فنجان آبی که برای شستن دست یا لباس است، قضاوت کنیم. در همه اجزا جز یکی، مطلوبیت پایانی ای که مطلوبیت آنها را تنظیم می کند «یک مطلوبیت بیرونی[۶۸]» -مطلوبیت پایانی، نه خود آنها بلکه برخی از سایر اجزا است، که در مثال فوق فنجان شستشو است. در جایگاه سوم، آنچه برای نمونه های ساده تر کالاهای یک جور(برای مثال فنجان های آب) درست است، برای کالاهایی [نیز] درست است که قابل جانشینی در فدا کردن یک [کالای] جانشین از یک نوع دیگر، چه در مبادله و چه یک راه سرراست تر، هستند. [در این حالت جانشینی] مطلوبیت نهایی ای که ارزش آن [جزء از یک کالا] را معین می کند، مجددا «یک مطلوبیت بیرونی» -مطلوبیت پست ترین [کالای] جانشین استفاده شده- است. اگر من کتم را گم کنم و آن را جایگزین نکنم، مطلوبیت پایانی آن کل مطلوبیت آن هم بوده است، پست ترین استفاده ی آن بهترین [استفاده] هم بوده است؛ اما اگر من کت مفقود شده را با دست برداشتن از چیزی دیگر برای خرید یک کت جدید و یا چیزی که به جای کت بپوشم، جایگزین نمایم، ارزش کت نه کل ارزش، بلکه ارزش پایانی آن بوده است، و آن [ارزش] مربوط به خود [کت] نبوده، بلکه مطلوبیت پایانی وسایل جانشین، پول و یا چیزهای دیگر بوده است.

بر اساس آنچه تا به اینجا [از] نویسندگان مان [در مکتب اتریش] دنبال کردیم، ما باید استنباط کنیم که مطلوبیت پایانی تحلیلی از طبیعت [ارزش] است تا علت های ارزش؛ این بیان خود موضوع[۶۹] است تا دلیل موضوع. از توصیف خود آنها (نویسندگان مکتب اتریش)، ارزش به عنوان معلول دو علت هویدا می شود: مطلوبیت و کم یابی. ارزش یک شیلینگ برای من وابسته به مطلوبیت نهایی آن است، به این معنا که شما ارزش آن نزد من را تنها در صورتی می دانید که مطلوبیت پایانی آن را برای من بدانید. به بیان دیگر، ارزش آن به معنای مطلوبیت پایانی آن است. [اما] هنوز این سوال باقی است: چرا مطلوبیت پایانی آن نه بیشتر است نه کمتر، چرا من آن یک شلینگ را برای آنچه (آن کاربردی) استفاده می کنم که پست ترین منظوری که من تا آن زمان از آن استفاده کرده ام از آب در می آید، چرا من به این زودی متوقف شدم و به قصد(هدف) پایین تری نمی روم یا چرا زودتر متوقف نشدم و اینقدر پایین تر نرفتم؟ پاسخ آنست که مرز برای من توسط خواسته ها و منابع من هم زمان و در ارتباط با هم تثبیت شده است؛ به بیان دیگر توسط مطلوبیت چیزها در ارتباط با منابع من، [و] کم یابی آنها. شلینگ های من نسبتا کافی هستند که من می توانم خواسته های خود را تا آن حد و نه بیشتر ارضا نمایم. در مناسبات جامعه ی نوین صنعتی این صحیح است [که] پیچیدگی های در این روابط مطرح نماییم. کم یابی یک کالا در رابطه با نیاز من نه فقط بر اساس منابع من بلکه [در رابطه با] منابع و «تقاضای موثر» دیگران و بر اساس «عرضه و تقاضا»ی کالای مورد درخواست در سطح کلان جامعه، معین می شود. در موارد معمول، «عرضه و تقاضای» گفته شده قیمت های کالاها را تحت تاثیر قرار می دهد و برای آن میزان، قیاس می بایست بر اساس ذخیره ی[۷۰] خود فرد وقتی که یک کالای گم شده را [با یک کالای دیگر] جانشین می کند انجام شود. از سویی دیگر، اندیشمندان [مکتب] اتریشی به حق ادعا می کنند، که اگر به خاطر «مقیاس» متغیر خواسته ها و متعاقبا ارزش های «ذهنی» متغیر منتصب به آنها توسط افراد مختلف به یک کالای معین نبود، مبادله ها رخ نمی داد و قیمت ها همچنان که هم اکنون هستند ثابت نمی شدند. «ارزش عینی در مبادله» منتج شده از ارزش گذاری های ذهنی مجزای افراد رقیب در یک جامعه ی تجاری است.

این [نکته] می تواند با اطمینان ذکر شود که مگر تا زمانی که دکترین ارزش «ذهنی» برای روشن کردن ارزش در مبادله ساخته نشده بود، اقتصاددان ها این چنین [که هم اکنون به آن توجه دارند] روی آن تامل نمی کردند، پس از همه اینها بود که هم اکنون روابط اجتماعی آدمی یکی از علایق عمیق دانشجویان اقتصاد است. کتاب ویزر در اولین نشر خود شدیدا مورد دستکاری دیتزل[۷۱] قرار گرفت چرا که مولف(ویزر) کاربرد تئوری خود را در دنیایی که اقتصاددانان معمولی با آن سر و کار داشتند نشان نداده بود. پروفسور بوهم باورک با جسارت و توان بالایی کوشید تا این انتقاد را از مکتبی که به آن تعلق داشت بزداید و [به بر همین اساس] رساله ی او پیرامون ارزش عینی می بایست غالبا یگانه راهنمای ما در شروح ذیل باشد.

«ارزش عینی» آنگونه که او(بوهم باورک) تعریف می کند، به هیچ وجه همسان ارزش در مبادله نیست. در واقع، ارزش در مبادله از یک نظر موردی از ارزش ذهنی و نه عینی می شود. ما می توانیم آن را به عنوان اهمیت یک کالا که آن را به جای مصرف مبادله کرده ایم، برای رفاه من، بنگریم. این رابطه نزدیک میان ارزش «ذهنی» و «عینی» نباید آنانی را که با عدم امکان معمول در دور از دسترس هم قراردادن دو مفهوم فلسفی عینی و ذهنی، آشنایی دارند، متعجب نماید. اما در کاربردهای اقتصادی [مفاهیم] ذهنی و عینی بدون ایجاد مشکلات عملیاتی چندانی می توانند جدا شوند. ارزش عینی، مطابق [آنچه] نویسندگان ما [در مکتب اتریش مطرح نموده اند]، به سهولت به عنوان آثاری که از دیدگاه یک ذهنیت مشخصی یک کالا ایجاد می کند، ملاحظه می شود، قابل تعریف است. هیزم ارزش گرم کردن دارد، غذا ارزش تغذیه دارد و اگر این توان مشخص تعیین شده، توان مبادله با کالاهای دیگر است یک کالا می تواند ارزش خرید داشته باشد. بنابراین ارزش خرید مطرح شده و یا قدرت خرید، تنها یکی از گونه های متعدد ارزش عینی است. این [ارزش خرید] مهم ترین و به طور خاص، تنها موردی است که ذیل این عنوان توسط بوهم باورک طرح شده است[۷۲]. او به حق از محدود کردن «ارزش» به یکی از دو نوع اصلی عینی و ذهنی و یا تلاش برای آنکه نشان دهد که هر دو فرم [ارزش] یکی و از یک نوع ارزش هستند، امتناع کرده  است. او هر دو دریافت  را قبول نموده، چرا که هر دو به صورت عمیق در زبان معمول انسان ریشه دارند؛ و تلاش نموده است تا از ابهام با استفاده از اصطلاحات مجزای فلسفی عینی و ذهنی، احتراز نماید. این موضوع در کل و به عنوان تصریح یک تفاوت، به عنوان یک تمایز دقیق در مقایسه با آنچه معمولا از تفکرات اقتصادی به دست می آید، حداقل برای خوانندگان انگلیسی این واژه شناسی، می تواند سبب گمراهی جدی باشد.

ارزش در مبادله در ابتدا به صورت قدرت یک چیز برای جذب دیگر [چیزها] در مبادله تعریف شد، تعریف مقدماتی دیگر، برای «قیمت» است که گفته می شود که تنها «ارزش بیان شده در قالب پول» نیست، بلکه میزان هم تراز کالاهای [دیگر] چه پول و چه غیر آن است که در مبادله [به جای آن کالا] داده می شود. بنابراین [مثلا] ارزش یک کت در مبادله و قدرت آن در مبادله، معادل دو جفت چکمه و یا ۴ پوند پول است. بر این اساس قیمت کت دو جفت کم و یا ۴ پوند پول است. این تفاوت که می تواند مجاز شمرده شود قابل درک است و می تواند با یک میزان منصفانه از همسانی، حفظ شود. به هر روی، بر اساس این [رویکرد و استدلال] ما با یک سوال آشنا از کتاب های درسی اقتصاد رو به رو می شویم. [آن سوال اینست که] خود قیمت چگونه تبیین می شود؟ پاسخ آنست که در شرایط رقابت آزاد خریداران و فروشندگان و با این فرض که هر یک از آنها به دنبال حداکثر منافع آنی خود است، قیمت توسط ارزش ذهنی کالا مربوط به کم قدرت ترین[۷۳] فروشنده ی واقعی و کم قدرت ترین خریدار واقعی تعیین می شود. این مورد همانند آنچه درباره ارزش ذهنی مطرح شد است که نه پست ترین [کاربرد] ممکن بلکه پست ترین کاربرد واقعی مد نظر است. یک فروشنده ی قوی مجددا کسی است که در مقایسه [با سایر فروشندگان] ارزش کم تری برای کالای خود قایل است و خریدار قوی کسی است که ارزش بیشتری به کالایی که می خواهد بخرد می دهد و بنابراین راه زیادی را بالا می رود (قیمت بالاتری را می پذیرد) یا بهای بیشتری برای آن می دهد و کم قدت ترین از میان فروشندگان واقعی و خریداران واقعی هستند که قیمت  فروش را تعیین می کنند.

یک مورد معمول می تواند با استفاده از جدول زیر نشان داده شود که در آن کالاهای عرضه شده اسب هستند که همه دارای کیفیتی یکسان فرض می شوند. تنها پنج جفت وجود دارند که با تمام منافع اقتصادی می توانند مبادله داشته باشند، و آنها قدرتمند ترین از میان پنج فروشنده و خریدار هستند. قیمت با ارزش گذاری کم قدر ت ترین آنها، یعنی A5 و B5 تعیین می شود. B5 می تواند هر [مقدار پول] بالای ۴۰ پوند را بپذیرد. A5می تواند هر [قیمت] زیر ۴۴ پوند را بپردازد. قیمت میان این دو مقدار خواهد بود.

bonar2

[اما] اعتراضی رخ می دهد. اگر قیمت توسط ارزش کاربرد محدوس خریدار تعیین می شود و اگر آن [ارزش کاربرد محدوس] در شرایط نرمال جانشینی با دیگر کالاها، وابسته به تخمین خریدار از ارزش کاربرد موارد جانشین برای او باشد، به این معنی نیست که قیمت بازار وابسته به قیمت بازار است؟ پاسخ ارایه شده توسط اندیشمندان ما [در مکتب اتریش] این چنین است: وقتی خریدار برای گرفتن جانشین [کالای خود] جلو می آید، پیش فرض هایی از وضعیت بازار در ذهن خود دارد. او کت خود را مشخصا کم تر ارزش گذاری می کند، چراکه او پیش فرض های مشخصی در مورد کم یابی کت دارد. او این را مفروض دارد همواره امکان یافت [کالاهای] جانشین به آن شکل از پیش فرض شده، وجود دارد. این پیش فرض های مطرح شده استفاده و یا سو ء استفاده ی او از کتش را تعیین می نماید و وقتی به بازار می آید کاملا عقلایی است. اما در خود بازار او نباید با ثبات [و دارای پیش فرض های صلب] فرض شود. او باید برای خود بنگرد که عرضه و تقاضا به صورت واقعی چگونه هستند و بر اساس آن تخمین خود را بالا یا پایین ببرد.

پس [به این صورت] مفهوم «عرضه و تقاضا» چیست؟ اینها عباراتی هستند که بوهم باورک برای آنها احترام زیادی قایل نبود، [و] آنها را پناهگاهی طبیعی برای متفکران سردرگم به حساب می آورد؛ اما از آنجایی که [این عبارات] ریشه در زبان دارند می بایست تبیین شوند. برای توصیف آنها، او تعدادی از دلایل واقعی برای اینکه چرا «ارزش گذاری ذهنی» آنچه او «جفت پایانی[۷۴]» می نامد در جدول فوق در منتهای مشخص شده قرار دارد، ارایه داد. این سطح [قیمت ها] نتیجه ی اول، تعداد خریداران ممکن؛ دوم، درجه ی ارزشی که این خریداران احتمالی به کالای مورد نظر می دهند؛ سوم، تعداد فروشندگان احتمالی؛ و چهارم، درجه ارزشی که آنها به کالایی که می خواهند بفروشند می دهند، است. دوباره، در «درجه ارزش» مذکور مقایسه ای میان کالای مورد نظر و سایرکالاها (مثلا پول) که قیمت آن را می سازند وجود دارد. هنگامی که گفته می شود که یک خریدار یک اسب را ۴۰ پوند ارزش گذاری می نماید، به آن معناست که یک اسب بیش از چهل پوند برای رفاه او اهمیت دارد. [هم] این مقایسه است که میزان پیشنهاد حداکثری او را تعیین می نماید؛ و همان گونه موتادیس موتاندیس(تغییرات لازم الاجرا)[۷۵] فروشنده نیز درست است، [و] ما باید به چهار شرط فوق این دو مورد را نیز اضافه نماییم: ارزش قیمت نزد خریدار، و ارزش قیمت برای فروشنده.

اما منتج از همه این مباحث، روشن است که دو سوم شرایط ارزش عینی به مقایسه میان خواسته ها و ابزارهای ارضای آنها در سطح کل جامعه به عنوان یک کل، وابسته است. دکترین قدیمی که «قیمت ها توسط ارتباط میان عرضه و تقاضا تنظیم می شوند»، آنگونه که به ما گفته شده است، غلط نیست اگر این عبارات [عرضه و تقاضا] به گونه ای فهم شوند که نه تنها شامل تعداد کالاهای عرضه شده و خواسته شده، بلکه متضمن انگیزه های مختلف اثرگذار بر فروشنده و خریدار نیز باشند. این فرمول زمانی اشتباه است که تقاضا و عرضه هر دو [صرفا] تعداد پنداشته شده و گفته شود که قیمت ها وابسته توافق عرضه کنندگان و تقاضا کنندگان برای عرضه و تقاضای تعدادی یکسان است، چراکه سطح قیمت ها نه تنها به تعداد عرضه و تقاضا بلکه به میزان اشتیاق عرضه کننده و تقاضاکننده نیز وابسته است. به همین دلیل، تقاضا نیز به دو نوع موثر و غیر موثر تقسیم می شود. اما این تنها هنگامی صحیح است که در یاد باشد که «[تقاضای] غیر موثر» هم شامل خواسته های اراده و هم شامل خواسته های قدرت است. [به این معنا که] تقاضا کنندگانی که از تعیین قیمت حذف می شوند آنهایی هستند که چه به دلیل «فقر و نه میل نداشتن» و چه به دلیل اینکه میزان ارزش گذاری ذهنی آنها به آنها اجازه ی پرداخت قیمت را نمی دهد، تمایل به پرداخت یک قیمت مشخص را ندارند. شدت میل نیز همچنین تنها زمانی می تواند به عنوان یک شرط تقاضای قوی فرض شود که به همین روش  با محدودیت دوگانه ی منابع و استانداردهای زندگی اصلاح شود- در واقع اگر همان قدر که محصول خواستن است، محصول آرزو داشتن هم باشد.

به هر روی اکثر سوالات داغ عرضه  است که رخ نمایی می کنند. ریکاردو همواره سخت اجازه داده است که تقاضا بر قیمت اثر گذارد. هنگامی که در مورد حداقل چیزی که یک تامین کننده حاضر است تا [در برابر آن] تولید خود را بفروشد، می پرسیم، مدافعان دکترین متعارف اقتصاد پاسخ می دهند که –علاوه بر ارزش کالای درحال فروش برای فروشنده، و ارزش کالایی که در مقابل دریافت می کند مثلا پول برای همان فروشنده- باید هزینه های تولید را نیز به حساب بیاوریم. اما بر اساس نظر اندیشمندان ما [در مکتب اتریش]، ارتباط میان هزینه و قیمت، قابل یافتن در اثر اولی(هزینه های تولید) بر تصمیم تامین کننده برای فروش و یا عدم فروش در یک حداقل قیمت نیست. او(تامین کننده) حاضر نخواهد شد تا کالای خود را کمتر از آنچه آن کالا برایش به صورت ذهنی[۷۶] ارزش دارد بفروشد. اما ممکن است و [شاید در ] اغلب اوقات، تامین کننده کالا را کمتر از هزینه های تولید بفروشد، اگرچه با بی میلی. ارتباط واقعی میان هزینه و قیمت، اثر هزینه بر تعداد کالاهایی است که تولید می شود. قانون هزینه نباید در مقابل عرضه و تقاضا قرار گیرد، چراکه اینها رقبایی هستند با عباراتی یکسان. هزینه تنها در رابطه ی عرضه و تقاضا قابل درک است و در یک رابطه بسیار تبعی. قانون هزینه قانون خاصی از عرضه است: این [قانون] حالاتی از عرضه ی نه همه کالاها بلکه همه کالاهایی که به صورت «آزادانه تولید شده اند[۷۷]» است.

این بحث به نقطه ای رسیده  است که چیزی بیش از یک توجه  دانشگاهی است و عذری برای مقداری [بحث پیرامون] بیان کامل کاربرد دکترین مکتب اتریش برای سوال های خاص هزینه و ابزارهای تولید، لازم نیست. این سوال ها قبل از همه در نوشته های قبل از ما، تحت عنوان ارزش ذهنی مطرح شده اند، گرچه این سوال ها بیشتر در بحث های اقتصاد معمول در ارتباط با مبادله و توزیع وارد هستند. به ما گفته شده است که برای داشتن دید شفافی به این وضعیت، می بایست [نظریات] منگر را در مورد ساز کردن ابزارهای تولید متناسب با نزدیکی آنها با کالاهای نهاییشان، دنبال کنیم. اجازه دهید این کالاهای انتهایی را «مرتبه اول[۷۸]» بنامیم( مثلا قرص نان) و کالاهای یک مرتبه قبل تر را مرتبه «مرتبه دوم» بنامیم(مثلا خمیر نان) و کالاهای یک مرتبه قبل تر را کالاهای «مرتبه سوم» بنامیم (مثلا آرد در آسیاب) و به همین ترتیب در مورد کالاهای مراتب قبل تر تا دورترین مرتبه کالاهای قابل ردگیری(مثلا دانه های غله در مزارع). از آنجایی که نویسندگان ما [در مکتب اتریش] صرفا در مورد مواد استفاده شده در تولید صحبت کرده اند، ما فرض می کنیم ابزارهای(عوامل) تولید استفاده شده در مراحل مختلف متناسب با استفاده ی آنها در رابطه با کالاهای هر رتبه، رتبه بندی می شوند. [به عنوان مثال] چرخ آبی آسیاب از آنجایی که بر کالاهای رتبه سوم تاثیر دارد، (دانه هایی که به آرد تبدیل می شوند) خود نیز رتبه سوم [برای نان] است. حال توصیف منگر از سرمایه به عنوان «نه چیزی بیش از مجموع کالاهای مکمل مرتبه بالا تر»، یعنی از مرتبه قبلی کالای نهایی پس از تولید، ملموس می شود. اما همانند سوال در مورد هزینه، می خواهیم بدانیم که چه، اولا، ارزش ذهنی؛ و دوما، ارزش مبادله ی این ابزارهای تولید مراتب قبل را خواه ابزارها و خواه مواد را تعیین می کند. حالا بر اساس اصول مکتب [اتریش]، ارزش ذهنی اینها می بایست هم معنای ارزش ذهنی در سایر موارد، به عنوان شرایط ضروری رضایت من، و به همین ترتیب برای رفاه من مهم باشد. در مورد این موارد این درست است که آنها شرایطی برای شرایط هستند اما این [رابطه] غیر مستقیم واقعیت را تغییر نمی دهند. (Praedicatum praedicati praedicatum subjecti?)

حال کالای نهایی را A  و ملزومات تولید آن را G2، G3 و G4 به ترتیب فاصله [تا محصول نهایی A] می نامیم و برای سهولت بیشتر، فرض می کنیم این ملزومات تولید تنها برای تولید این یک کالا استفاده می شوند و محصول جانبی و یا موازی دیگری ندارند. [حالا این سوال را مطرح می کنیم که] ارزش ذهنی هر یک از اجزا این زنجیره به چه بستگی دارد؟ ارزش کالای نهایی (A) با مطلوبیت پایانی آن تعیین می شود. همچنین برای کالا مرتبه دوم (G2) اگر این کالا نبود، به ناچار کالای نهایی (A) و مطلوبیت آن را از دست می دادیم. به بیان دیگر خواسته ای که توسط A ارضا می شود نه تنها به A وابسته است بلکه به G2 [نیز وابسته  است] و چون G2 به G3 وابسته است، A نیز به G3 وابسته است و به همین ترتیب به G4. به بیان دیگر، همه ملزومات متوالی[۷۹] و یا همراه[۸۰] تولید در همه مراتب زنجیره، شرایطی برای مطلوبیت پایانی کالای نهایی خود -کالایی که مصرف می شود- هستند،. این [مبحث این گونه] ادامه می یابد که (۱) ارزش همه اعضا این زنجیره در اساس یکی و همانند هستند؛ (۲) بزرگی یا کوچکی ارزش، در مرتبه بندی ذکر شده، توسط مطلوبیت پایانی کالای نهایی، تثبیت می  شود؛ و (۳) [ارزش برای هر جز از مرتبه بندی] ثابت است، [این ارزش ثابت] در مثال اول برای هر عضو توسط عضوی که بدون واسطه(مستقیم) پس از آن می آید [تعیین می شود]. در عمل، افراد به آخرین [مرتبه] به زیادی اولین نمونه رجوع نمی کنند. آنها  اغلب آخری را بر مبنای دانش تجاری خودشان و یا دیگران، مسلم فرض می کنند. یک تاجر الوار، وقتی ارزش چوب برای ساخت بشکه را فرض می کند، خود را با [تلاش برای تشخیص] تقدیر نهایی بشکه [در آینده ی بازار] به دردسر نمی اندازد، بلکه تنها [از طریق] تعداد بشکه هایی که می تواند با حجم مشخصی از چوب بسازد و قیمت بشکه در وضعیت کنونی بازار، [ارزش چوب را برای خود تعیین می کند]. با این وجود، اگر بشکه از رده خارج شود و قیمت آن افت کند، بشکه های او هم همین منوال را دنبال می کنند [و دچار کاهش قیمت می شوند]-پس به این صورت عوامل تولید وابستگی ارزش خود به ارزش کالای نهایی را اثبات می کنند.

از سویی دیگر، گفته خواهد شد به تجربه دیده ایم که قیمت کالاها متناسب «هزینه» ی [تولید] آنها بالا و پایین می شود. حال، [آنکه] هزینه، چیزی جز مجموع «کالاهای تولیدی(مواد اولیه)»، کار، سرمایه و هر خرج دیگری که برای تهیه ی یک کالا لازم است، نیست. بر این اساس، به دور از هرگونه دلالت جسورانه برای برتری [دیدگاه خودمان]، این ملاحظه ضروری است که «تشخیص هزینه و ارزش» چیزی جز بیانی دیگر برای شناسایی ارزش عوامل تولید یک کالا نیست. در هر حال، زبان مرسوم، در اغلب اوقات اظهار می کند که ارزش کالا توسط هزینه ی تولید تعیین می شود، در حالی که (بر اساس نظرات اندیشمندان ما [در مکتب اتریش]) حقیقت آن است که ارزش «کالاهای هزینه ای[۸۱]» توسط ارزش محصول [نهایی] تعیین می شود. اندیشمندان ما میان «تئوری کار» که همه ارزش را به هزینه و همه ی هزینه را به کار منسوب می کند و «تئوری ثنویتی» یا ریکاردویی که دو منبع مختلف (کارآمدی[۸۲] و هزینه) را برای ارزش معرفی می کند و [ارزش] را به یکی از آنها منسوب می کند هرچند که توسط دیگری قابل توضیح نیست، تفاوت قایل می شوند، اما به عنوان یک بیانیه صرفا برای [نشان دادن] تمایل و نزدیک شدن [به این نظریات]، [اندیشمندان ما] تصدیق می کنند که این دکترین که ارزش با هزینه تعیین می شود، در واقع برای کالاهای آزادانه تولید شده صحیح است، هرگونه ناهمخوانی میان هزینه و ارزش  توسط این حقیقت که تولید زمان بر است و میان اولین قدم برای تولید و نتیجه نهایی، افراد و اشیا ممکن است تغییر کنند، ایجاد می شود. خواسته های انسان، کمیت نسبی کالاها در بازار و دیدگاه افراد به آنها، ممکن است تغییر کند؛ و در پی آن تخمین افراد از ارزش ذهنی کالاهای به کار گرفته شده برای تولید نیز تغییر خواهد کرد. این ناهم خوانی ها ورای هر قانون ثابتی هستند. با این حال، یک ناهمخوانی دیگر همیشگی و قاعده مند است؛ و آن ناهم خوانی  ایجاد شده توسط طول زمان صرف شده برای تبدیل عوامل تولید به کالای نهایی، است. ارزش عوامل تولید در مراتب پایین تر به صورت یکنواخت و به نسبت طول زمان صرف شده در مسیر [تبدیل] یکی به دیگری ارزش کالای نهایی را دنبال می کنند. در این نوع ناهم خوانی، بوهم باورک کلید حقیقی پدیده ی بهره ی سرمایه را مشاهده نمود، هرچند که او هنوز دیدگاه خود را به صورت مبسوط در مناظر عمومی ارایه ننموده است، اما در بحث هزینه، او از ما می خواهد که هر دوی این ناهم خوانی ها را نادیده بگیریم.

اجازه دهید این فرض را که عوامل تولید صرفا برای تولید یک نوع کالا مورد استفاده هستند را دنبال کنیم. در اغلب موارد کالاهای مراتب دوم، سوم و چهارم در پس روی یک ناظر اقتصادی، ممکن است قابلیت استفاده [در تولید] نه تنها برای یک کالا بلکه چندین کالا را داشته باشند. آهن می تواند میخ یا شومینه و یا پنجاه چیز دیگر بسازد. سوالی که اینجا مطرح می شود این است که: کدام کالای نهایی ارزش نهاده های تولید مشترک را تعیین می کند؟

نمونه G2 را که می تواند برای تولید کالای نهایی A، B ویا C استفاده شود را در نظر بگیرید. مطلوبیت نهایی A را برابر ۱۰۰، B را برابر ۱۲۰ و C را برابر ۲۰۰ مفروض بگیرید. مطلوبیت پایانی کالای مشترک برای تولید آنها، یعنی G2 توسط کمترین آنها یعنی ۱۰۰ تعیین می شود. یعنی اگر دو عدد G2 داشته باشیم و مجبور باشیم یکی از A، B و یا C را از دست بدهیم، آن یکی A  است، کم ترین آنها قربانی خواهد شد و به این صورت وجود A است که به وجود سومین G2 وابسته است. بنابراین، یک G2 وقتی به لحاظ اقتصادی بتواند برای تولید A مورد استفاده قرار گیرد، برای ما به اندازه A ارزشمند است و نه B و C. به همین صورت، قابل نشان دادن است برای G3 نیز کم ترین و یا آن [گزینه ] که منتهی به نازل ترین مطلوبیت واقعا ارز شمند است، ارزش G3 را تعیین می کند. پس این نشان می دهد که ارزش کم ارزش ترین کالای نهایی از میان کالاهایی که به صورت اقتصادی تولید می شوند، قیمت عوامل پیش آیند تولید از پایین ترین مرتبه تا بالاترین را تعیین می کند.

حال باید پرسید ارزش دو کالای جایگزین B و C را چه تعیین می کند. اگر مطلوبیت پایانی آنها ۱۲۰ و ۲۰۰ باشد، ارزش آنها از ارزش عوامل تولیدشان که نشان داده شد ۱۰۰ است، بیشتر است. اما اگر مثلا یک B یا C از دست برود، می توان با قربانی کردن A و استفاده کردن از G2 جایگزینی برای آن ساخت، حال با استدلالی که در ابتدای این بحث ارایه شد، [ارزش] B یا C باید به ارزش G2 افت کند(از ۱۲۰ یا ۲۰۰ به ۱۰۰ برسد). [اما] در واقع و با کمال شگفتی، خواهیم دید که در حالت جایگزینی [مواد اولیه ی] جانشین، در همه ی نمونه ها به جز اولی، این هزینه است که میزان ارزش را در نهایت مشخص می کند؛ و تنها در این حالت است که [روش] معمول تعیین هزینه و قیمت کاملا توجیه می شود. این یک مطلوبیت نهایی ناسازگار[۸۳] است که ارزش آنها را تعیین می کند؛ و مطلوبیت نهایی ناسازگار در این مورد متعلق به کالایی است که ارزش را تعیین می کند و همینطور متعلق به [ارزش] کالاهای هزینه ای است. به این صورت ارزش آنها معادل کالاهای هزینه ای آنها است. [در این مورد خاص] گرچه مسیر [استدلال ما] پر پیچ و خم است، اما نقطه پایانی [و نتیجه ی آن] معادل دکترین قدیمی ریکاردویی است. [پس] در مورد کالاهای آزادانه تولید شده، این تقریبا صحیح است که بگوییم که هزینه[ی تولید] ارزش کالاها را تعیین می کند، همانند اینکه بگوییم باد غربی موجب باران می شود.

حال اجازه دهید این دکترین را در مورد ارزشی که «بر مبنای یک خواسته ی مشخص» تعیین نمی شود، که آن را «ارزش عینی در مبادله[۸۴]» و «قیمت»(چه با پول و چه با کالایی دیگر) می نامیم، استفاده کنیم. همانطور که دیدیم، این [موارد] اخیر از ارزش ذهنی ای که مشتری برای کالای نهایی می گذارد نتیجه می شود؛ و از سمت آنها(مشتریان)، آنها تقاضا را تعیین می کنند، که با موجودی تولید کننده در قالب عرضه مواجه می شود. همانطور که توضیح داده شد، قیمت فروش بازار از رقابت ارزش گذاران ذهنی ناشی می شود.

حال در هر مورد(معامله)، این فزونی قیمت بازار است که فزونی ارزش ذهنی در مبادله را تعیین می کند، و [در نهایت] ارزش کم ارزش ترین کالای واقعا فروخته شده، ارزش ذهنی عوامل تولید را مشخص می کند. هر تولید کننده ابزارهای ها تولیدش (مثلا آهن ) را مطابق قیمت بازار کالایی که می سازد، ارزش گذاری ذهنی می نماید. [مثلا] یک تولید کننده ارزش آن را برای هر تن ۳۰، تولید کننده دیگر ۴۰ و تولید کننده ی دیگری ۸۰ ارزش گذاری می کند. آنها با این ارزش گذاری ها، به بازار [آهن] می روند. میزان تقاضای آنها نیز با میزان فروش مورد انتظار کالای تولیدی خودشان نسبت دارد. شدت تقاضای آنها با ارزش گذاری های متعددی که توضیح داده شد، نسبت دارد. هیچ کس بیش از قیمتی که انتظار دارد بپردازد، نخواهد پرداخت. کرانه ها می تواند ۲ و ۲۰ باشد. عرضه می تواند موجودی آهن استخراج شده از معادن باشد، که به قدرتمند ترین خریدار با قیمتی میان تخمین ضعیف ترین از میان قدرتمند ترین و تخمین خریداران بالقوه که نتوانستند یک خریدار واقعی باشند، فروخته  شود. حال، از آنجایی که تخمین پایین ترین خریدار وابسته به قیمت کالای خود اوست، این کالا[ی نهایی]، «کالای محدود کننده (کالای نهایی)[۸۵]» است، نازل ترین کاربرد ارزشمندی که در یک شرایط خاص، آهن می تواند به صورت اقتصادی مورد استفاده قرار گیرد. اما برای همه کالاهای فراتر از آن نازل ترین[کاربرد] کششی برای سازندگان وجود دارد که عرضه خود را افزایش دهند. هرچه این [روند] بیشتر انجام شود، [کالای مرتبط با کاربرد دارای ارزش] نازل تر نقطه تعادل عرضه و تقاضا را فرو می برد تا اینکه در انتها، در مورد فروشنده ی [با قیمت] پایین بعدی، قیمت به [اندازه ی] نقطه مرزی خود پایین بیاید، جایی که سودآوری را متوقف کند. این چنین است که در مورد کالاهای آزادانه تولید شده، همه ی قیمت ها تمایل دارند با هزینه تعیین شوند.

کلیت [مباحث] مکتب اتریش این گونه [که ارایه شد] است. این مباحث، برای خوانندگانی که با مباحث فرعی آشنایی ندارند، سوالات سرسختانه ای ایجاد می نماید. مباحث پیرامون ارتباط خواسته ها و موضوع خواسته ها با ابزارهای ارضای آنها بسیار ساده مناسب به نظر می رسد، مگر مباحث محدود شده در مرز های صلب، برای تبدیل بحث اقتصادی  به روانشناختی. حتی بوهم باورک، که تصور می کرد خط حایل [میان مباحث روانشناختی و اقتصادی] می تواند به سادگی کشیده شود، در عمل از مخلوط کردن روانشناسی با اقتصاد پرهیز ننموده است. روانشناسی و اخلاق مطلوبیت گرا(سودمند گرا)[۸۶] کل تئوری او را رنگ بخشیده اند، همانگونه که به تئوری ژونز رنگ داده اند. او امکان دکترین مطلوبیت نهایی را به هم مقیاسی[۸۷] رنج ها و لذت ها[ی آنسان] وابسته کرده است. او ذهن فردی را تنها قضاوت کننده در مورد اینکه مطلوبیت پایانی اش چیست و بنابراین «اقتصادی » است یا خیر، قرارداده است. اما این با فرضیه ی اقتصاددانان قبلی که «انسان اقتصادی» آنها دارای موهبت نفع شخصی روشن و مشخص[۸۸] و متفاوت شده از [نفع شخصی] نا مشخص، است، بسیار متفاوت می باشد.  و این [نکته] قابل توجه است که اقتصاددان مکتب اتریش به محض برخورد به مشکل- ارزش عینی در مبادله- مفروضات خود را منطبق می کند، و می گویند تئوری مبادله ی من در مورد انسانی که نفع خود را با احتیاط و دانش دنبال می کند، درست است. مطمئنا اصلا نیازی به «افکندن پرتو های تاریکی سودمند گرایی» به ذهن نیست. جدولی از نیاز ها (همانند صفحه…) باید توسط فلاسفه ای از مکاتب متنوع و یا توسط اقتصادانی بدون هیچ گونه [دانش] فلسفی تهیه شود. برای معرفی تئوری فلسفی که همه انگیزه های آن لذت ها و یا دردها هستند و هر فرد قضاوت کننده نهایی در مورد منتهای(اهداف) خود است، باید به وجود هرگونه حقیقت عینی در مورد تمام موضوع شک کرد و میان اقتصاد و بطالت یک معمای نامفهوم، تمایز عمیق قایل شد. این نکته نیز می تواند اضافه شود که، برای آنهایی که اعتقاد دارند فرایند های اقتصادی می توانند و باید مجزای از فلسفه مطالعه شوند، استفاده ی مکرر عبارات فلسفی برای واقعیت های اقتصادی غیرضروری و غیر مقتضی است.

اما، حال بانگاهی به نتایج عمومی نظریه پردازان مکتب اتریش، می توانیم ملاحظه کنیم که آنها هیچ «تغییر نگرش کپرنیکی[۸۹]» را ئضع نکرده اند و یا به بیان دیگر هیچ انقلاب تمام  عیاری در دکترین اقتصادی نداشته اند. می توان بزر دیدگاه های جدید را در اقتصاد دانان گذشته یافت. بدون بازگشت به لودرداله[۹۰] یا مالثوس[۹۱]، برای مثال در چنین قطعه هایی همانند [این قطعه از] فصل پانزدهم کتاب سوم میل[۹۲]، تصدیق نقش مهمی که «ارزش ذهنی» در فرایندهای اقتصادی بازی  می کند را می توانیم بیابیم:

[میل وقتی در مورد اندازه گیری ارزش صحبت  می کند، می گوید]، وقتی چیزی چه توسط خود و چه توسط چیزی که می تواند بخرد، می تواند یک کارگر را یک روز [سر کار] نگه دارد و چیزی دیگر می تواند او را یک هفته نگه دارد، باید دلیلی برای اینکه بگوییم دومی برای کاربردهای معمول انسان هفت برابر بیش از دیگری ارزش مندتر است داشته باشیم. اما این [روش] بهای کالا برای صاحب آن را، که می تواند به هر میزان بیش تر باشد را اندازه نمی گیرد، هرچند نمی تواند کم تر از بهای غذایی که چیز ها می توانند بخرند باشد.

و در قطعه ای که درست پس از این بخش معروف پیرامون هزینه ی متصل تولید[۹۳] آمده است، میل به طور مجزا در مورد «قانون عرضه و تقاضا» به عنوان «یک قانون مبنایی تر و مقدم بر هزینه های تولید» صحبت می کند. در یک قطعه ی قبل تر، او می گوید: «مطلوبیت یک چیز در تخمین یک خریدار، حد غایی ارزش مبادله ی آن است.»

این ایده  که در میان اندیشمندان اقتصادی متعددی از لودرداله تا میل معمول است، که «ثروت» از «چیز های مقبول و محدود در تعداد» تشکیل شده است، زمانی روشن ترین تفسیر خود را خواهد یافت که ثروت به عنوان مجموع چیز هایی که دارای ارزش ذهنی هستند، همانطور که اقتصاددانان مکتب اتریش [ثروت را] تعریف کرده اند درک شود.  هیچ چیز به جز این نمی تواند این گفته که «هرچند هوا ثروت نیست، نوع بشر با دریافت مجانی آن بسیار ثروت مندتر است» را از تناقض گویی حفظ نماید.

به نظر می رسد خدمتی که ژونز و اتریشی ها به تئوری اقتصادی داشته اند، اولین معرفی «ارزش ذهنی» نباشد، با اینکه این نظر جدید بود، اما [چیزی جز] تعریفی روشن تر از این [مفهوم] نبود. «مطلوبیت نهایی» بیشتر یک تعریف از ارزش است تا تبیین از دلایل آن، و به نظر می رسد جذابیت یک عبارت جدید، که خود نیز نیازمند توضیح است، آنها را به هزینه ی [توجه نکردن] به بخش های حیاتی تر از دکترینشان، به اغراق در مورد شایستگی  آن واداشته است. حتی به حساب خودشان، اندیشه ی «مطلوبیت پایانی» بیشتر طبیعت ارزش را روشن ساخته تا دلایل آن را، و همانند ثروت در مورد ارزش نیز، مشکل اصلی ما [شناخت] دلایل(منشا) است. خدمت مکتب [اتریش به اقتصاد] آن است که نه تنها به خوبی نشان دادند «ارزش ذهنی» یعنی مطلوبیت پایانی، بلکه نشان دادند دلایل(منشا) ارزش ذهنی، دلیل(منشا) همه ی ارزش ها اقتصادی، چه ارزش استفاده و چه ارزش مبادله است. خود ژونز نیز وقتی در پرایمر[۹۴] (۱۸۷۸) دلایل ارزش را با جزییات زیاد مطرح می کند و حرفی از «مطلوبیت پایانی» نمی زند، این مطلب را به صورت عملی تایید می کند.

دوباره ممکن است در توان روبرویی مناسب اقتصاددانان مکتب اتریش با چالشی که توسط منتقدان در مورد کاربرد دکترینشان در دنیای مدرن مبادلات، مطرح می شود، تشکیک شود. بوهم باورک در پاسخ به مروری که دیتزل بر کتاب ویزر نوشت، اعتراض آنها در این مورد را رد نکرد و تمامی دومین رساله اش در مورد ارزش عینی را می توان تلاشی برای پاسخ به این الزام دانست. در همین زمان انتقادهای او، منگر و ویزر از دیدگاه هایی همچون «تئوری هزینه ای ارزش» و به خصوص «تئوری کاری ارزش»، مطرح شد. این انتقادها همانند اغلب اوقات استادانه مطرح شده و در رابطه با کل هستند آنچنانکه می توانند توسط اقتصاددانانی مانند واگنر و یا کوهن که میان این سوالات و آنچه آنان سوالات اساسی می دانند تفاوت قایل هستند، [به عنوان سوالاتی کلیدی و اساسی] مورد استفاده قرار گیرند. اینها علاماتی هستند از اینکه خود جامعه شناسان زیرک تر، از گره زدن طرح های سیاسی و اجتماعی خود به تئوری های خدشه پذیر روبرتوس و مارکس امتناع می ورزند و اینکه دیگر آنها به سختی می توانند این بخش از زمینه را انکار نمایند. در هر صورت، چنین گزاره هایی همانند [این قضیه ی] ژونز که می گوید «کاری که یک بار خرج شود هیچ تاثیری بر ارزش آینده ی کالا ندارد»، بسیار دور از این ویژگی مکتب [اتریش] است که –همانطور که ویزر اشاره می کند-، آن گزاره ها می توانند از استدلال های خود میل استنباط شوند. این ایده ی مکرر مطلوبیت پایانی، شاید توسط دکترین ریکاردویی نیز بیان شده باشد که منافع(رانت)[۹۵] توسط حاصل خیزی کم حاصل ترین خاک در یک کشت سودآور تعیین می شود و ما می توانیم از قانون منافع ریکاردو به عنوان اصل حاصل خیزی پایانی[۹۶]، یاد کنیم. این قرابت نسبی [قانون منافع] با مطلوبیت پایانی، توانست دکترین منافع را از جایگزینی [و تغییر جدی] در دستان ژونز و اقتصاددانان اتریشی حفظ نماید.

با مورد ملاحظه قرار دادن دکترین سرمایه، بهره، سود و دستمزد، همانطور که گفته شد بوهم باورک بیشتر تئوری سرمایه ی منگر را دنبال نمود، تا دیدگاه محدود تر ژونز که آن(سرمایه) را منحصرا به ابزارهای نگه داری کارگر ها محدود می کند. ارتباط کار، دستمزدها و سود با ارزش به طور ضمنی در «تاریخ و نقد های تئوری های بهره »ی بوهم باورک مورد بحث قرار گرفته است. در مقاله ی دوم پیرامون ارزش، صریحا به ما گفته می شود که در تحلیل هایی که آنجا داده می شود، از کار، ابزار و فرایند های صنعتی انتزاع صورت گرفته است. این مورد در واقع، به صورت مختصر و یا در شرایط بسیار ساده شده ارایه شده است و اگر بخواهیم همه ی حقیقت در مورد ارزش عینی مبادله را بدانیم باید به کارهای بزرگ سایر نویسندگان رجوع کنیم. در آن آثار به ما گفته می شود که میزان و طول زمان سرمایه ی پیش پرداخت شده در تولید، همچنانکه از کار اعطا شده متمایز می شود، ارزش را در هر موردی و هر چه قدر از هرگونه انطباق با هزینه محافظت می کند. صلاحیت های ریکاردو از «تئوری کار»، به عنوان حقایق غیر قابل تشکیک و پر اهمیت توصیف شده اند. ریکاردو به درستی دید که نسبت ورود سرمایه ی ثابت و در گردش در هزینه، به طور جدی بر ارزش مبادله تاثیر می گذارند. حال، اگر پروفسور بوهم باورک و همکارانش اثر دقیق این تعدیل و سایر تعدیل ها را بر تئوری خود از ارزش مبادله نه به صورت انتقادی و به صورت اثباتی نشان دهند، جایگاه آنها تقویت خواهد شد. ما باید علاقمند باشیم بدانیم که برای مثال، وقتی به عنوان یک سوال پیرامون ارزش کار، این پرسش مطرح می شود که ارزش عینی خدمات که نویسندگان ما صریحا اجازه داده اند که «کالا» و از این رو جزیی از یک گروه مکمل از ابزارهای تولید باشند، چیست؟ آیا هزینه در دستمزد ها همان نقشی را بازی می کند که کالاهای مادی(مواد اولیه) در بخش دوم ابزارهای تولید و در ارزش عینی مبادله دارند؟

آیا او دکترین ژونز و والکر را توصیف می کند که دستمزدها رسوب باقی مانده بعد از کسر عناصر مشخص ثابت، و بنابراین ضرورتا وابسته به میزان تولید هستند؟ آیا او سود را در کل به عنوان عنصر ثابت در نظر می گیرد و یا وقتی از بهره و «دستمزدهای مدیریتی» به عنوان بخشی از کل هزینه ها مجزا می شود؟

تنها نویسنده ای که به طور عمیق به کنه مسایل فوق وارد شده، پروفسور امیل ساکس[۹۷] از پراگ[۹۸] است که کتابش در مورد اقتصاد دولت شامل تعدادی اصول عمومی اقتصادی است. دیدگاه های او بسیار شبیه بوهم باورک است، اما او اجازه نمی دهد «خدمات» کالا به حساب آید و یا کار، خدمات باشد. وقتی می گوییم «دستمزد ها» پرداخت شده، بر اساس نظرات ساکس، به سادگی منظورمان آنست که سرمایه دار بخش کارگری محصول را در حینی که هنوز کالا درحال ساخت است، خریداری نموده است. کار یک متاع[۹۹] نیست. همینطور دستمزدها «جبران خدمات کارگران» نیست. آنها «قیمت سهم کارگری محصول تولیدی هستند، این محصول اوست(کارگر است) که دستمزدش را می سازد». دستمزدهای قراردادی حاصل محاسباتی هستند که از پیش در مورد قیمت محتمل محصول نهایی انجام می شوند. «هزینه ی تولید» یعنی ارزش کل کالاهای سرمایه ای هزینه شده در تولید، در مقایسه با ارزش خود محصول پایانی. بدون ارزش، ارزش عینی مبادله ابزار قابل اتکایی برای مقایسه فداکردن اکنون برای بازده آینده و یا فدا کردن گذشته برای بازده کنونی نخواهد بود. بنابراین استخدام کننده، کاملا به قیمت بازار که احتمال می دهد بتواند برای کالای نهایی دریافت کند فکر می کند. ارزش ذهنی او برای کالای مذکور به حساب وارد نمی شود و بنابراین، این همان چیزی است که تقریبا در مورد آن صحبت شد، کار متناسب، دستمزد  متناسب دارد. در غیر این صورت با سرویس برای مثال یک متخصص است که ارزش ذهنی برای دریافت کننده خدمات تقریبا یک عامل  تعیین کننده ی  قیمت است و در نتیجه پرداخت ها متغییر هستند. در اینجا نیز پرداخت های انجام شده از گیرنده ی خدمات به ارایه دهنده ی خدمات توسط کالاهایی که خدمات گیرنده و یا کارگرانش می سازند، انجام می شود. اما برای کار اجیر شده برای حقوق، کارگر در واقع محصول خود را و نه [محصول] دیگری را در برابر قیمتش دریافت می نماید.

رابطه ی کارگر و کارفرما بر اساس نهاد مالکیت[۱۰۰]، مرا قادر می سازد که حتی کالاهای مصرف فوری مانند غذا را به ابزارهای تامین کالاهای جدید تبدیل نمایم: به این صورت این [تامین ابزار می تواند] امکان «اکتساب» ابزارهای تولید دیگران، به اضافه ی «تولید» خود را [برای سرمایه دار] فراهم کند. برای مثال افرادی هستند که غذا می خواهند، اما در آن لحظه کالایی برای مبادله در دست ندارند. در نتیجه، من غذا را به آنها می دهم به شرطی که در آینده آنها به من کمک کنند و کالایی را برای ارضای خواسته های آینده ی من بسازند. منافع شخصی اقتضا می کند که میزان کالای آینده ی معادل، حداقل به اندازه ای زیاد باشد که در مقایسه به صورت ذهنی، بیشتر از ارزش غذا در حال حاضر و در مقایسه با ابزارهای آینده ی ارضا[ی خواسته] باشد. به این ترتیب، سرمایه نیز ابزار تولید محسوب می شود، [که می تواند] بدون از دست دادن طبیعت خود به ارضای خواسته کنونی دیگرانی تخصیص یابد که برای نفع آتی من تولید می کنند. به بیانی صریح، «ابزارهای تولید» باید تنها به سرمایه ای که به جز در حقوق صرف می شود، اطلاق شود؛ اما بسط این عبارت به مورد قبلی قابل قبول است چرا که اگر من دو کیسه ذرت در سال در ازای یک کیسه ای که به عنوان حقوق پرداخت  کرده ام، دریافت کنم، مانند آن است که من تنها یک دانه کاشته ام و دو دانه درو کرده ام. به عنوان یک قانون،  کارگری که دارایی محدودی دارد و یا هیچ دارایی ندارد، مجبور است با فروش زودتر سهم خود از کالا[ی نهایی] به من، مایحتاج زندگی خود را فراهم کند. شرایط وابستگی آنها، مانند پرداخت بهره برای سرمایه به خاطر وجود مالکیت خصوصی است.

پروفسور ساکس به [بررسی] جزییات آینده ی توزیع وارد نمی شود. او به سبک اقتصاددانان معمول، به رقابت میان کارگران با یکدیگر و به استانداردهای زندگی [آنها] که تحت تاثیر میزان سهم آنها از تولید است رجوع می کند و یا به سبک سوسیالیسم که او با آن مخالفت می کند، به «کار ضروری» به عنوان یک عنصر در محاسبات برای هر گونه تولیدی رجوع می کند. اما به مانند رهبرش منگر، او به ما پیشنهاد می دهد برای بیشتر روشن شدن موضوع به کارهای آینده ی پروفسور ایینسبورک[۱۰۱]، بوهم باورک نگاه کنیم. به این ترتیب بوهم باورک در حال حاضر، طلایه دار قهرمان اقتصاد مکتب اتریش است. برای تامین موارد مورد انتظار، مکتب اتریش باید اصول خود را بدون در نظر گرفتن مسایل توزیع [عقاید] و آن چنان که ما را در کشورهای مدرن مورد توجه قرار می دهند، مورد استفاده قرار دهند. این یکی از خدماتی است که ما از دومین جلد وعده داده شده از تئوری های سرمایه انتظار داریم.

پایان

مترجم: سیدهادی فرحزادی


[۱] civil servant

[۲] political economist

[۳] Perth

[۴] Glasgow

[۵] Snell Exhibition

[۶] Balliol College Oxford

[۷] University Extension Movement

[۸] East End of London

[۹] Deputy Manager

[۱۰] Royal mint

[۱۱] Ottawa

[۱۲] The Quarterly Journal of Economics

[۱۳] Greaves, B. B. (1996). Austrian Economics: An Anthology. Irvington-on-Hudson: Foundation for Economic Education.

[۱۴] Bettina Bien Greaves

[۱۵] Ricardian doctrine of value

[۱۶] cardinal principles

[۱۷] Mill

[۱۸] Jevons

[۱۹] Carl Menger

[۲۰] Friedrich von Wieser

[۲۱] Eugen von Böhm-Bawerk

[۲۲] chronicled

[۲۳] Political Economy in 1871; and in that same year Menger published his

[۲۴] Grundsätze der Volkswirthschaftslehre

[۲۵] General Mathematical Theory of Political Economy

[۲۶] Benthamite Utilitarianism

[۲۷] A Deductive Method

[۲۸] Known Principles of Nature and Human Nature

[۲۹] The Psychological Analysis

[۳۰] Schmoller

[۳۱] Mental Attitude

[۳۲] Useful

[۳۳] Good

[۳۴] Valuable

[۳۵] an Economical ”Exchange” of Goods

[۳۶] Commercial Values

[۳۷] a mere preliminary conditio sine qua non [necessary condition]

[۳۸] Freely Produced

[۳۹] Indispensable

[۴۰] Fallacia sensus composite et divisi.

[۴۱] Indispensable

[۴۲] Concrete Wants and Quantities

[۴۳] Concrete Facts

[۴۴] The Fact of Identification

[۴۵] Coritradictions économiques

[۴۶] tedious

[۴۷] Caesar

[۴۸] Caius

[۴۹] formal logic

[۵۰] economical textbooks

[۵۱] increments

[۵۲] piecemeal

[۵۳] scale of degrees

[۵۴] Subject

[۵۵] absolute necessity

[۵۶] Gregory King

[۵۷] Mahogany Wood

[۵۸] Final Utility

[۵۹] Grenanutzeri [Marginal Utility]

[۶۰] Dependence

[۶۱] Causation

[۶۲] Ascertained

[۶۳] Interpretation

[۶۴] Economical Casuistry

[۶۵] Theories of Interest

[۶۶] a whole

[۶۷] conjoined

[۶۸]  An alien utility

[۶۹] Fact

[۷۰] Store

[۷۱] Dietzel

[۷۲] به عنوان مثال موارد دیگر، ارزش مجاز(letting value)، ارزش کرایه(hiring value)، ارزش تولید(productive value یا (productiveness) هستند

[۷۳] Tauschfahigkeit– قدرتمند در مبادله کردن- مفهومی که اولین بار توسط منگر مطرح شد و توسط بوهم باورک بارها مورد استفاده قرار گرفت.

 

[۷۴] Terminal Pair

[۷۵] Matetis rnutendis

[۷۶] subjectively

[۷۷] Freely Produced

[۷۸] First Rank

[۷۹] Successive

[۸۰] Cooperative

[۸۱] Cost-goods

[۸۲] Usefulness

[۸۳] Alien

[۸۴] Objective Value in Exchange

[۸۵]  Grenzprodukt [marginal product]

[۸۶] Utilitarian

[۸۷] Commensurability

[۸۸] Enlightened

[۸۹] Copernican change of attitude

[۹۰]  Lauderdale

[۹۱] Malthus

[۹۲] Mill

[۹۳]  Joint Cost of Production

[۹۴] Primer

[۹۵] Rent

[۹۶] Final Fertility

[۹۷] Emil Sax

[۹۸] Prague

[۹۹] Commodity

[۱۰۰] The Institution of Property

[۱۰۱] Innsbruck Professor

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


*

captcha

Please enter the CAPTCHA text